ايل بختياري..ايل من...
دوچیز هیچوقت از یاد ادمانمیره:دوستای خوب/ روزهای خوب... یه چیز هم هیچوقت ازدل ادمانمیره:روزهای خوبی که بادوستای خوب گذشت.... بهمن کجایی که ایل هنوز مرگت را باور نکرده... بخوان دوباره بخوان... افسوس که دیگر نیستی تا فریاد هیاری برای نجات فرهنگ بختیاری سر دهی... دیگر نیستی تا کن کن مالا سر دهی... کوگ تاراز بدون تو اوازی ندارد... وارگه ها همه عزا دار تواند... کوه زرد مندیر توست... مرگت چشمه کوهرنگ را ناتوان کرده و توان درو کردن را از برزگران گرفته... نو برزگر نا امید شده...جوانان ایل همه زَمَنده اند... هنوز نفهمیده ایم که استاره صبح چه بدی از ما دیده... دیگر تش تنگی نیست... چال ایل سرد شده... میشکالها فقط چپی مینوازند...دیگر گلهای باوینه نمیرویند... بخت مثل شوگار سیاه شده... روی دل هفت لنگ و چهار لنگ غم سنگینی کرده... برگرفته از کتاب دیوان عشق از علی همت ناصری کریموند زِنده مَندُم به خدا با ديدن تو چه خووه بياي زِ رَه وا با سِفيده ايزَنِه افتَو وا با رَسيدنِِ تو واي ديمَه … واي ديمَه ! ايخُوم دُونگُل يِكيمَه نه تَرُم بَنگِت كُنُم … نه خُوت ايايي حالا باور ايكُنُم … كه بي وفايي آخه تا كِي چينُو با تِهنا بِمَهنيم نَدونُم چه ديديِه … زِ اي جدائي ؟؟؟ چَن تَرُم بَنگِت كُنُم ؟ خوت دي وُري بِيَاو آخه تا كِي دير زِ يك … چي مَه و افتَو چه خووِه اُوِيدِنِت اگر بيايي !!! چه صفایی دارند ایلیاتی ها مردمانی که چهارفصلند هرگز سردشان نمی شود فقط بلدند آتش روشن کنند نه کامپیوتر!!! آدرس هیچ پیتزا فروشی ؛ کافی شاپ و حتی نانوایی هم بلد نیستند " نون گندم ؛ پنیر باصری ؛ خرمای جهرم " آنها هم مثل شما شهری ها دغدغه دارند باران و علف راستی پسرهاشان که هیچ ؛ حتی دخترهاشان هم تا شب حجله ابرو دارند و آبرو ! برای آنها چپ و راست فرقی نمی کند کوچ که می کنند مستقیم ترین مسیر را انتخاب می کنند . در ذهن آنها بوش هر خری هست برای خودش است و اصلاً به این فکر نمی کنند که امسال چند سانتریفیوژ وارد مدار خواهد شد مردمانی که حتی حتی حتی عرق هاشان هم بوی شیر میش می دهد /www.4mb.blogfa.com فردوسی ایل بختیاری... تو با صدايت فرهنگ بختياري را منزلتي رفيع بخشيدي و تا قله هاي اوج و افتخار بالا كشاندي صدايت هرموجودي را محسوس مي كرد و هر محسوسي را موجود... بخوان باز هم بخوان، ايل تشنه شنيدن صداي توست.آئين صدا خاموشي نيست !!! نه گهواره، نه گور ! حيات تواز لالائي تا لاله است. اردشیر صالح پور
اسمم فروزنده است.. پدرم اسمم را انتخاب کرد چرا که فروزنده اربابي گوينده خوش صدايي که سالها پيش در راديو ايران گويندگي ميکرد را همه خانواده ام دوست داشتند . ايشون ازصداي بسيار زيبايي برخوردار بودند.. اسم هنري انتخاب نکردم .. دليلي نديدم که اسم ديگري انتخاب کنم باهاش بزرگ شدم.. من درنفت سفيد بدنيا آمدم پدرم شرکت نفت کار ميکرد . کارمند ساده اي بود . و بسيار مهربان ، از نفت سفيد چيزي به خاطر ندارم چون منتقل شديم مسجدسليمان . مسجدسليماني که زماني پيشرفته ترين شهر درايران محسوب ميشد..!! بهترين خاطرات بچگي وايام زندگــي خود را در اين شهر سپري کردم تا اينکه کلاس چهارم ابتدايي دوباره به اهوازانتقال داده شديم . منبع:وبلاگ اجتماعي فرهنگي منبع:مقدمه ديوان داراب افسر بختياري با كمي تفاوت سلام ودرود به همه ي بختياري ها... امروز ميخوام يك منطقه يا يك روستا رو به شما معرفي كنم كه شايد براي خيلي از شما اشنا باشه البته براي كساني كه به زيارت امامزاده سلطان ابراهيم(ع)رفته باشد يا براي گردش به دشت سوسن ...![]()
![]()
سایه می گسترداو شمشاد بود
هر که در گلزار او گل چید و رفت
فیض بردم نقش او ارشاد بود
با تبسم کرد صد معنی عطا
در وجودش حق وفا بنهاده بود
او فراموشم نخواهد شد چو باک
لب به خنده هم چو کارون شاد بود
هر که دیدش یهد او میکرد و گفت
با ادب از اصل و از اجداد بود
این فلک هر دم چرا گل چید و برد
همچنین این رسم از بنیاد بود
ما که از خاکیم و آب و آفتاب
هر زمانی کار او بیداد بود
رفت واو گر نام نیکش باز ماند
باغبانی آب شیرین داده بود
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()


![]()





![]()
![]()
هر غم كه ديدْمه به تِرازي كُشيدْمس سنگين تر اِز غم تو دي يِه هيچ بار نيد
هركس كه تِي تونِه چُندي شاد و خوشدله هرگز غريب شهر تو فكر ديار نيد
وْر باغبون بگو كه ز باد خزان بترس غره مبو به گل كه هميشه بهار نيد
اي تن باد صبح تو هم مُر عاشقي ءي طور كه تند اِري و به جونت قرار نيد
افسر ز روزگار و زيارت كسل مُبو
چون كار چرخه دست تو دي اختيار نيد![]()
دلوم نخواست كه زلف سياهه خَم بِزنه يْو هر قُدُر كه به پيچِس؛گره به كار مْنِه
ز ديري تو چْونو خين اِريزه اِز دل مْو كه مرگ حاضر و هردم به انتظار مْنِه
تمام حسرت ودلتنگي مْواِز اينه خدا نكرده بفهمي يو روزگار مْنِه
گذشت افسر دي روزگار خوشحالي
خزان عشقِ گِرهِده گلِ بهار مْنِه![]()
كه با بانگ بنان و نام ايران دوچشمم شد زشور عشق گريان
چون دلبر شور اشك شوق ميديد به زيبايي ز من مستانه پرسيد
بگو جانا كه مفهوم وطن چيست كه بي مهرش دلي كز هست دل نيست
به زير پرچم ايران نشستم ودر وصف وطن اينگونه گفتم
وطن خاك اشو زرتشت جاويد كه دل را ميبرد تا اوج خورشيد
وطن منشور ازادي كوروش شكوه جوشش خون سياوش
وطن فردوسي و شهنامه ي اوست كه ايران زنده از هنگامه ي اوست
....وطن نقش ونگار تخت جمشيد شكوه روزگار تخت جمشيد ![]()
خود را در قفس ديدم چراکه از طبيعت زيبا و محيط زندگي وهمسايه هاي دوست داشتني خود جدا شدم مخصوصا" دخترعموي من که هم بازي من بود بهترين دوست من که هنوز هم ديوانه وار دوستش دارم.... ونيمه ديگر وجود من است . بختياري هستم از طرف مادرم چهارلنگ وازطرف پدرم هفت لنگ هستم طايفه شيني ..تيره شيخوند فاميلي من اصلا" عسکرزاده هست ولي پدر اين فاميل را عوض کرد و گذاشت کياني... دليلش را نميدانم!! از بچگي شديدا" به هنر علاقه داشتم تاتر. نمايشنامه نويسي . نقاشي. مجسمه سازي . وشعر وشاعري... رقص وموسيقي.... و... بهترين هديه اي که خداوند به من داده بخشش است ... عشق است ... گذشت است.... و به فکر مردمان محتاج بوده هستم هرگز ازکسي آزرده خاطر نميشوم... چرا که خداوند درقلب من تمام فضاي قلب مرا گرفته است .. و عقيده شديدي به اين افکار دارم که هر کاري دراين دنيا انجام بدهيم درهمين دنيا به خودمان برخواهد گشت.... چه خوب چه بد....به جز خدمت به مردم و انسانيت به چيز ديگري فکر نميکنم.. از زمان بچگي به اين که دنيا دوروز هست اعتقاد داشتم و ميگفتم که انسان بيهوده نبايد از دنيا برود.. همه وظيفه اي را بدوش ميکشيم که بايد انجام دهيم و پس از خود فقط يک نام نيک هست که بايد بماند...
که شايد افتخاري براي فرزندان خود بجا بگذاريم . از تظاهر متنفرم. براي کساني که يک طرفه قضاوت ميکنند ومردم را از خود ميرنجانند هميشه دعا ميکنم که سر راه خير قرار بگيرند ... خاموشي بختياريها که چرا اين قوم خود را نشان نميدهند و کاري براي همديگر نميکنند وحتي بعضي از خانواده ها پنهان ميکردند که بختياري هستند مرا آزار ميداد..... از کجا آمديم و ريشه يابي قوم خود و نام آنها را دوباره زنده کردن برايم آرزو بودوهست . هرگز نميخواستم که خودم خوانندگي کنم يا خود را نشان دهم . تلاشهاي فراوان وملاقاتها وتقاضاي من اين که لااقل يک نفر اين سوي دنيا يک شعروآهنگ بختياري بخواند به جايي نرسيد تا اينکه آقاي عطالله خرم گفتند که چرا خود اينکار را انجام نميدهم؟ تشويق ايشون وخانواده باعث شد که خجالت را کنار بگذارم!!اولين کاري را که کردم اين بود که زبان بختياري را مطالعه کنم چون متاسفانه اين زبان شيرين يا لهجه بختياري را به من نياموخته بودند . وخودم شروع به ياد گيري کردم پس از مدتي شعر وآهنگ ساختم و خواندم ميخواستم ثابت کنم که در هرزماني ميتوانيم زبان مادري را ياد بگيريم و به آن افتخار کنيم و وظيفه مادران وپدرانمان هست که از بچگي به ما آموزش دهند چرا که اصيل ترين قومها يا عشايرنبايد ازميان بروند . اصل ما که از کجا آمديم وتاريخ ما چيست وظيفه تک تک بزرگترها است که به فرزندان خود انتقال دهند.. و پيش خود فکر کردم که بهترين را ه براي جلب توجه به اين موضوع اين است که فلکلور بختياري را بصورت جديد و مدرن بسازم وجوري بخوانم که نه تنها بختياريها بلکه ديگران هم به اين شعر وآهنگها توجه کنند ... جالب اينجاست که خدا را شکر اشتباه نکردم و از تمام نقاط دنيا حتي ايرانيهايي که بختياري هم نيستند مرا تشويق کردند وحمايت مرا از قوم خويش را به من تبريک گفتند..... حال که به اين مرحله رسيده است بهترين زمان است که ازاين موقعيت استفاده شود و من از تک تک همتبارانم انتظار دارم که مرا ياري دهيد وکساني را که منتظر اين موقعيت بودند که صدايشان به نحوي به گوش ديگرعزيزان درسراسردنيا برسد . ومعرفي شوند دعوت به همکاري ميکنم.... با حمايت شما من ميتوانم در يکي از رسانه ها ي اين طرف دنيا برنامه هنري وفرهنگي اجتماعي را تهيه کرده ..ارائه دهيم.. شايد خدمت کوچکــــي به جوانان آينده ساز فرداي ايران باشد..!!!!! به اميد روزهاي بهتر و عشق ورزيدن به يکديگر...![]()
ان سرزميني كه صمصام السلطنه وسردار اسعدها پرورش داده براي مبارزه ازاديخواهي وجنگهاي مشروطيت به تهران گسيل داشته.هنرمندان بسياري را نيز تقديم جهان ادب كرده است.
هنرمندان وشعراي بزرگي كه از قرنها پيش در خاك بختياري به وجود امدندرا ميتوان مايه افتخار ايل دانست:ولي جاي تاسف استكه در مجموعه هاي برخي از انها به فرهنگ بختياري توجه نشده زيرا انها كه ازدل ايل برخاسته بودند ان اثار گرنبها را چون از خود ميدانسته از لحاظ لغت شناسي وتحقيق در زبان و لهجه بختياري كه رابطه نزديك با زبان قديم ايران دارد مورد توجه قرار نداده وچنين پنداشته اندكه اين اشعار محلي كافي است كه بين مردمان همان سرزمين زبانزد باشدوچون ديگران معني ومفهوم ان را نميدانند در دسترس عموم قرار داده نشودوانان كه زبان بختياري نميدانسته اند چون معني و لطافت ان را در نيافته بودند از نقل و ضبط ان خودداري كرده اند.در صورتي كه همين اثار گرانبهاي محلي نمودار طرز تفكر و نمونه ي روح حساس مردم ان سرزمين است كه ميتواند تمدن محلي بختياري را معرفي كند .ودر نتيجه زبان ودر پي ا ن فرهنگ ما دچار نارساييبه خصوص در اين زمان شده .اين است كه لغات اصيل زبان ما به فراموشي سپرده ميشوند....امروز بايد اين زبان را به فرزندان خود بيامزيم كه دين خود را به ايل ادا كرده باشيموفرهنگ خ.د را زنده نگهداريم .جاي بسي تاسف است كه به فرزندان خود كه تازه متولد شده زبان بختياري را نياموزيم به نظر بنده كساني كه دچاراين خطا شده بزرگترين ظلم وستم را به فرزندان خود و به خصوص فرهنگ ايل بختياري روا داشته اند.اما...هنوز دير نشده تا از اين فاجعه كه بعد ها فرزندانمان ما را بابت ان سرزنش ميكنند جلوگيري كنيم .با ياري هم....
![]()
![]()
در قسمت قبل از روستاي شمي گفتم .محل پيدا شدن مجسمه مرد پارتي.
امروز يكي از دوستانم گفت كه در نزديكي مكان پيدا شدن مجسمه چند حفاري ديده شده وگويي اشيايي را ربوده اند....ان شا الله كه شايعه باشه... ![]()
در 18كيلو متري ايذه و75كيلومتري مسجد سليمان روستايي وجود داره كه روزگاري رونق اقتصادي آن از ايذه هم بيشتر بوده!مردمانش ساده بي ريا ومهمان نواز بوده مانند همه ي بختياري هاو كمتر كسي بود كه از مهمان نوازي انان نمي دانست.مردم اين روستا با تاجرهاي بزرگ دادوستد ميكرده خلاصه بيش از يك روستا رونق داشت .مراكز و ادارات بسياري چون بانك وپست ومخابرات و..دراين روستا بود كه نه تنها به مردم روستا بلكه براي شهر ها و روستاهاي اطراف هم خدمت رساني ميكردند...اما...حالا ديگر نه تنها رونق اقتصادي انجا بيشتر وبهتر نشده بلكه بدتر هم شده..بيشتر ساكنان ان به شهر مهاجرت كرده وتنها براي ديدار با اقوام خود به روستا مي ايند.مردم باقي مانده هم كه روزگاري براي خود مقام ومنزلتي داشته هريك براي كسب درامد ناچارند كه به شهرها رفته و جه بسا كه به كارهايي كه در شان يك بختياري نيست تن دهند...امروزه نه تنها ان ادارات بيشتر نشده بلكه هر روز شاهد تعطيلي يكي پس از ديگري هستيم.متاسفانه همه يا بيشتر اين عقب رفتهاحاصل بي لياقتي و بخصوص طمع مسئولان وچه بسا مسئولاني كه زاده همين روستايند است.چه بسيارند مسئولاني كه در پي نابودي اين روستايندوچه بسيار پولهايي كه از سرمايه اين روستا به جيب طمع كاران رفته...اما خدا با ماست و هرروز شاهد ناكامي و خوار شدن اين نالايقانيم...بعد از گذشت يك دوره عقب رفت گويي روستا دوباره در حال پيشرفت است اما هنوز چشم طمع بعضي افراد به اين روستاست..نام اين روستا "پيان"يا پيون است كه برسر راه دشت سوسن و امامزاده سلطان ابراهيم(ع)وشمي (محل پيدا شدن مجسمه مرد پارتي)قرار دارد...به اميد روزي كه سرزمين هاي بختياري دچار اين بحرانها وبي توجهي ها نشود...![]()
| کارت پستال : ایل بزرگ بختیاری |



